تبليغاتX
مسافر جاده احساس


مسافر جاده احساس


به سایت ستاره خوش آمدیدب

من برای تو به دنیا آمدم

تو برای من...

اما هرچه می گردم نیستی

یا مشکل از زمان آمدن مان است

یا گردی زمین

یک جا کنار تنهایی ام بایست

یک گل زرد هم به دستت باشد

می شناسمت

عطر تو چیز دیگری است...

 

نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت 0:13 توسط هیچکس|

دارم موهایت را می بافم..

تمام فلسفه های عالم را از حفظم ..

اما با اینکه یادم داده ای

هی در رشته ی پریشان گیسوی تو گم می شوم..

دستپاچه ...بی هیچ سرنخی

و تو رو به دیوارزیر لب  به حماقت من می خندی...

من به فلسفه..

کار من نیست..

خواهش می کنم وقت تماشای زیباییت کار دیگری از من نخواه...

 

نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند1390ساعت 1:8 توسط هیچکس|

هوا سرد است

رویایمان یخ بسته است

و آرزوهایمان همرنگ تکرار شده است

سرها جز در گریبان مغلوب جای دیگری ندارند

و سلام ها به اکراه جوابی می یابند

آه

چقدر دردناک است قصه تنهایی نسل ما

و چقدر اسفناک است داستان پاییز یخ بسته ما

که زرد نشده به زمستان انجامید

و بی خزان برف اندود شد.

زمان سرد است

دلها سرد تر

قلب ها با تنهایی کنار آمده اند

و سینه ها محبت را برای همیشه از خود رانده اند

به هر که می نگری

سرتا پا سکون است و سکوت

نخوت است و غرور

وای از لحظه ای که بفهمیم

آرزوهایمان آنقدر تکراری شده اند که حتی ارزش حسرت خوردن هم ندارند

و زندگی چنان بی مایه می نماید که بودنش درد است و نبودش ترس

آه از این سرمای پاییزی بی پایان

آه از ستمی که تنهایی بر ما می کند.

هوا سرد است

و تنها حس دستان توست که شعله ای بر کلبه برف زده من می افکند

تنها آتش چشمان زیبای توست که این ظلمت هزار تو را درخشان می سازد

و همه یخ های تنم را آب می کند

حراراتم می بخشد

و زندگی را با خون بهاریش در رگ هستی ام جاری می سازد

آه ای تنها امید شبهای سرد من

ای همراه ابدی رویاهای صادقانه من

و ای پری هزار پر قصه های عاشقانه

من در دل این کولاک زمان

و در عمق حادثه تنهایی بشر

در دل این پاییز زمستانی شده

ودر خلوت خوابهای منجمد شبانه

امیدم به ایثار دیده گان توست.

من به معجزه ایمان دارم.

نوشته شده در دوشنبه 26 دی1390ساعت 13:21 توسط هیچکس|

دیگر توقعی از عشق ندارم

حتی اگر از حوالی تنهاییم چون باد بگذرد

دیگر توقعی از کلام ندارم

زیرا که در اوج معنا چنان تهی بود که عشق

و از مرگ توقعی نیست

چون برای ملاقاتی، هزاران باره مردن مرا را طلب می کرد

و از تو نیز

چرا که قبل از بهاری دیگر باید عاشق شوی

و این رسم هرزگی قلبهای ماست

از اشک هم توقعی نیست

چرا که بیهوده می ریزد

هیچ توقعی نیست

باید هرزه شد و تهی به بیهودگی مرگ بود...

نوشته شده در یکشنبه 27 آذر1390ساعت 13:24 توسط هیچکس|

 
 
دل من تـنها بـود ،

دل من هرزه نـبـود ...

دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا

به کجا ؟!

معـلـوم است ، به در خانه تو !

دل من عادت داشـت ،

که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری

که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...

دل من ساکن دیوار و دری ،

که تو هر روز از آن می گـذری .

دل من ساکن دستان تو بود

دل من گوشه یک باغـچه بـود

که تو هر روز به آن می نگری

راستی ، دل من را دیـدی ...؟!!
 

نوشته شده در جمعه 13 آبان1390ساعت 13:0 توسط هیچکس|


خدایا با من قهری...؟؟!!!

بنده ی من نماز شب بخوان که یازده رکعت است...

خدایا !خسته ام،نمی توانم نیمه شب یازده رکعت بخوانم!

بنده ی من! قبل از خواب این سه رکعت را بخوان...

خدایا ! سه رکعت زیاد است!

بنده ی من! قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو

خدایا! من در رختخواب هستم ،اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!

بنده ی من! همان جا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله...

خدایا ! هوا سرد است و نمی توانم دستانم را از زیر پتو بیرون بیاورم!

بنده ی من! در دلت بگو یا الله،ما نماز شب برایت حساب می کنیم...

 

بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد...

ملائکه ی من! ببینید من این قدر ساده گرفته ام ،اما بنده ی من خوابیده است.

چیزی به اذان صبح نمانده است،او را بیدار کنید،دلم برایش تنگ شده است،امشب با

من حرف نزده است...

خداوندا !! دوبار او را بیدار کردیم،اما باز هم خوابید...

ملائکه ی من! در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست...

پروردگارا باز هم بیدار نمی شود!

اذان صبح را می گویند،هنگام طلوع آفتاب است...

ای بنده! بیدار شو،نماز صبحت قضا می شود...

خورشید از مشرق سر بر می آورد،خداوند رویش را بر می گرداند.

ملائکه ی من! آیا حق ندارم که با این بنده قهر کنم؟

وای نه...!!!!

خدای مهربونم...با من قهری؟؟؟!!!

ولی باز هم خدا می بخشد.

و باز هم...!

نوشته شده در شنبه 7 آبان1390ساعت 22:3 توسط هیچکس|


نمی‌دانم دوست داشتن چیست! اما می‌دانم که این روزها، بیش از هر زمان دیگری، حس می‌کنم که به تو نزدیکم و با تو احساسی مشترک دارم. 


نمی‌دانم دوست داشتن چیست! اما می‌دانم که هنگامی که غمی در دل داری، من نیز غمگینم و زمانی که شادی، از شادی تو شاد و خوشحالم.

نمی‌دانم دوست داشتن چیست! اما می‌دانم که دلم می‌خواهد همیشه شاد باشی، لبخند بزنی و از حس خوب رضایت و شادمانی، لبریز شوی. 

نمی‌دانم دوست داشتن چیست! اما گاهی احساس می‌کنم که به حضور و وجود تو، سخت محتاجم و برای بودن تو، احساس دلتنگی می‌کنم. 

نمی‌دانم دوست داشتن چیست! اما می‌دانم که همواره، همه‌ی خوبی‌ها را برایت آرزو دارم و می‌خواهم که هیچ بدی و اندوهی به تو نزدیک نشود. 

نمی‌دانم دوست داشتن چیست! اما انگار به شنیدن صدایت عادت کرده‌ام و بعد از گفت‌وگو با تو، حسی از سبکی و آرامش می‌یابم. 

نمی‌دانم دوست داشتن چیست! اما می‌دانم که برای وجود تو، برای احساسات و عقاید تو، برای آن چه نزد تو محترم است، احترام قائلم. 

نمی‌دانم دوست داشتن چیست! اما می‌دانم که دلگیر شدن از تو را بلد نیستم و می‌خواهم که تو نیز از من، دلگیر و ناخرسند نباشی. 

نمی‌دانم دوست داشتن چیست! اما می‌دانم که هر بار نشانه‌ای از تو می‌بینم، تصویر تو در پیش چشمانم نقش می‌بندد. 

نمی‌دانم دوست داشتن چیست! اما گذشت لحظه‌هایی که برای دیدن تو در انتظار به سر می‌برم، برایم دشوار است. 

نمی‌دانم دوست داشتن چیست! اما حس می‌کنم که با تو می‌شود حرف زد، از تو می‌شود شنید و با تو می‌توان، زندگی را فهمید. 

نمی‌دانم دوست داشتن چیست! اما می‌دانم که می‌شود، خوبی‌ها را در وجود تو کشف و پیدا کرد و از بودن این خوبی‌ها در وجود تو، خشنود و خوشحال بود. 

نمی‌دانم دوست داشتن چیست! اما می‌دانم که اگر آرزویی هست، با تو خوب‌تر است، اگر سفری هست، با تو خوش‌تر است، اگر سخنی هست، با تو دلنشین‌تر است، اگر دشواری‌ای هست، با تو آسان‌تر است، اگر سکوتی هست، با تو خوشایندتر است، اگر اندوهی هست، با تو سبک‌تر است، اگر خیالی هست، با تو شیرین‌تر است و اگر امیدی هست، با تو پر رنگ‌تر است..... 

نمی‌دانم دوست داشتن چیست! اما یک نفر گفت: « این احساسی که نسبت به او داری، یعنی این که دوستش داری...» 


نوشته شده در شنبه 16 مهر1390ساعت 17:5 توسط هیچکس|

حس کنجکاوی و شوق دیدار با هم در درونم آمیخته شده بود .گوشه ی اسانسور نشسته ام ,زمان حرکت برایم کند شده انگار سفری دور به نا کجا آباد دارم...نمی دانم انگار در حال ترک تمامی دردهایم ,ترک ان همه زشتی ها پلیدی ها..در حین فکر کردن به او خوابم برد این اولین خواب راحت عمرم بود...

با توقف آسانسور بیدار شدم وقتی در باز شد نوری به چشمم خورد که به سختی چیزی را میدیدم در همان حال نشسته خودم را از آسانسور  بیرون کشاندم مقصد اخر من همینجا بود...

لحظه ای فکر کردم در همان دریای غم زده خاک شده ام  و هجرت به دیار باقی شتافتم بهشتی غیر قابل وصف که باورش برایم سخت بود, اواز پرندگان بر روی درختان و دریاچه ای زیبا کنار کلبه ای چوبی,بوی خوش گل های چمن زار...

Click for larger version


انچنان محو تماشای آن منظر بودم که متوجه صدایش نشدم.صدا از طرف تپه ای سبز با در ختان سر به قامت کشیده بود من با شوقی همانند کودکی به انجا دویدم...

درست تصورش کرده بودم همان الهه ی زیبا که در بین درختان با جامعه ای بلند در حال خواندن زمزمه ای دلنشین.. پاهایم سست شده من از تمام دردهای زندگیم رها شده بودم همیشه این لحظه را بارها در ذهنم تصور می کردم...

نوشته های صادق هدایت در ذهنم تداعی میشد:

نه، اسم او را هرگز نخواهم برد، چون دیگر او با آن اندام اثیری،

باریک و مه آلود، با آن دو چشم درشت متعجب و درخشان که پشت آن

زندگی من آهسته و دردناک می سوخت و میگداخت، او دیگر متعلق باین

دنیای پست درنده نیس- نه، اسم او را نباید آلوده بچیزهای زمینی بکنم.

بعد از او من دیگر خودم را از جرگهء آدم ها، از جرگهء احمق ها و

خوشبخت ها بکلی بیرون کشیدم

 

 

عکسهای فانتزی از دختران زیبا

 دست مهربانش صورتم را نوازش و صدای جیرجیرک ها من را از ان دنیای خیالی به مهتابی عاشقانه دعوت میکرد هنوز گیچ آن دنیا و اتفاقاتش بودم...

لبه ی پنچره کنارم ایستاده نگاه میکرد نور مهتاب به صورتش یکی دیگر از زیبایی های خلقت را رقم زده بود از خدا چیز دیگری نمی خواستم همین لحظه برایم کافی بود با لبخندی زیبا به من دنیای حقیقی را نشان داد.

مجالی برای صحبت نبود در اغوش کشیدمش.. بوی تنش تنفس تازه ای را در وجودم جاری ساخت, تپش قلبم انقدر زیاد شده بود که  تنها تسکین دهنه اش،بوسه بود در  همان حین لبهایم به لبهایش پیوند خورد...

بایان

نوشته شده در پنجشنبه 31 شهریور1390ساعت 23:13 توسط هیچکس|

وقتی بیدار شدم ساعت 5 عصر بود... صحنه ای می بینم که همیشه ارزوشو داشتم یه اتاق قدیمی که پنجره ای بزرگ رو به جنگلی دارد که درختانش به بدرقه پاییز رفته اند صدای کلاغ ها هم سنفونی جالبی به منظر داده بود وقتی به خودم امدم یه ترس شفاف کل وجودم رو گرفت بدون دلیل بهش فکر می کردم حضم نبودنش برایم مشکل بود اینقد مشکل که تصمیم گرفتم برم از تاقجه یه کاسه شراب رو بردارم و از این فکر زجر اور به بی خیالی برم... کاسه را تا اخرش سر کشیدم  و لب پنچره نشستم...

Photomural - Autumn Forest

به مرور خاطره هایی که شب ها را با دستانش به صبح هدیه می کردیم افتادم کم کم دوباره چشمانم سنگین شد شراب تاثیر خودش را کرده بود تا جایی که به خودم امدم دیدم در یک راهرو تاریک  طولانیم که انتهایش یه چراغی  چشمک می زد با هیجان به انجا رفتم.. آسانسوری بیش نبود انگار منتظر من بود  چراغی که در داخلش بود نیم سوز شده بود روشن خاموش میشد دکمه های اسانسور 4 تا بودند اماچیزی معلوم نبود با ترس رو یکی از انها فشار دادم اسانور شروع به حرکت کرد... 

 

سقوط آسانسور بیمارستان با ۴ مصدوم

وقتی در اسانسور باز شد ترس هم به من غالب شد شبیه یه غاری بود همراه با ناله های یه دختر!صدایش اشنا بود در گوشه ی غار زانوی غم بغل کرده بود جلوتر رفتم همچنان در حال گریه و ناله بود خواستم دستم را به شانه اش بزنم ناگهان  برگشت قلبم ازجا  در حال کندن بود صورتی وحشتناک که با موهای بلندش که رو به پوسیدگی میزد به من خیره شد من که از شدت ترس بروی زمین افتاده بودم او بلند شد و با دستش به ان طرف غار اشاره کرد,دریچه ای بود... او به اون طرف رفت ناخواسته بلند شدم و مثل ادمای تلسم شد همراهش رفتم وقتی هر دو به انجا رسیدیم درون درپچه همانند جهنمی بود که دریاچه ای از مذاب فوران می زد 

 

 به چشمانم خیره شده بود من دیگر حسی حرکت نداشتم با چشمانش من را به آن جهنم ابدی  دعوت می کرد تسلیم شده بودم او دست مرا گرفته بود ناگهان صدای شنیدم که کل وجودم به خود آمد ابتدای غار کسی مرا صدا میزد نه نه نروووو نروووو...به سختی از دستش فرار کردم وقتی به ابتدای غار رسیدم خبری از صدا نبود همان اسانسور خسته انتظارم را می کشید قلبم به تندی می زد و با عجله یکی دیگر از اون دکمه ها رو فشار دادم...سرعت اسانسور خیلی زیاد شده بود در حال سکته بودم وقتی در باز شد

شهری شلوغ را با ترافیک های همیشگی اش نظاره کردم  نفس راحتی کشیدم تصمیم گرفتم بر روی یکی از صندلی های کنار پیاده رو استراحتی بکنم کل بدنم سست شده بود نمی دانستم چه بلایی سرم امده فکرم کار نمی کرد و به گدایی گوشه خیابان ماتم برده بود... اینقدر محو آن پیرمرد گدا شده بودم که متوجه حضور کسی که کنارم نشسته نشدم برگشتم نگاهش کردم صورتی نجیب و مظلومی داشت که به من نیگا می کرد مدتی گرم تعریف شدم احساس کردم دوستش دارم شاید مسخره بود تو اون مدت کوتاه به من حس دوست داشتن دست داده بود ناگهان چهرش تغییر کرد و با ان مردی که از دور می امد دیوانه وار به سوی او رفت سرم گیج رفته بود کل مردم تو خیابان به من خیره شده بودن...آن دو با خنده ای مسخره که دندان هایشان تا بنا گوش باز بود از دور مرا می دیدین انقدر اون خنده ی مسخره رو ادامه دادن که دیدم کل مردم شروع به خندیدن به من! نفسم بالا نمی امد همه در حال خنده بودن بغضی در گلویم خفه ام می کرد باز چشمم به آن اسانسور افتاد با تمام سرعت به طرفش دویدم و انها در حال خندیدن بودن اینقدربرایم  دردناک بود که بلافاصله دکمه ی بعدی رو فشار دادم می خواستم هر چه سریعتر از ان شهر لعنتی با مردمانش دور شوم داخل  اسانسور به شدت گریه کردم بطوری که از هوش رفتم...

 

صدای مرغان دریایی به گوشم می خورد چشمانم را باز کردم اسانسور هم دلش برایم سوخته بود من را به دریایی برده بود که همیشه ارزویش را داشتم...در همان حال فکر خودکشی به ذهنم رسید دیگر در این دنیای خیالی و پوچ کاری نداشتم آسمان ابری بود و دریا نا ارام دیگر از همه بریده بودم لب دریا در حال قدم زدن بودم شاید صدای موج اب تسکین دهنده ی  من بود... کمی دور تر مردی را دیدم که در حال کندن شنهای لب دریا بود...قدم زنان و با نا امیدی به طرفش رفتم پیرمردی با ریش های بلند و قدی کوتاه که با خونسردی در حال کندن شنها بود... صدایش کردم جواب نداد شک بردم گور کن باشد و بود! وقتی به  پایین نگاه کردم,دیدم قبر شنی مهیای تصمیم من است پیر مرد با سردی به من نگاه کرد و منتظر رفتن من بود می خواستم ازش تشکر کنم اما توان حرف زدن نداشتم به داخل قبر رفتم و درونش خوابیدم اسمان شروع به باریدن کرد و صدای مرغان دریایی در دریا می پیچید پیر مرد با همان خونسردی شروع به خاک ریختن برروی صورتم کرد قطره های باران و شن  باعث ارامی وجود نا ارام و مسخ شده ام بود  زمان برایم بی معنی شده بود مدتی که شنها در حال خاک کردنم بودن و من تسلیم مرگ...ناگهان همان صدا مرا فریاد زد...شاید باز به کمک من امده صدایش انقدر مقدس بود که باعث شد قلب یخ زده و پوسیده مرا با شعله ای اتش شعله ور سازد از قبرم با تمام وجود فریاد زدم و بلند شدم صدا از طرف همان اسانسور بود نفس زنان رسیدم و اخرین دکمه ی باقی مانده را سریع فشارش دادم پیرمرد از دوربه من خیره شده بود و با به بیلی که در دست داشت لبخند  معنا داری به من زد و  اسانسور بسته شد.

ادامه دارد...

 
 
نوشته شده در سه شنبه 22 شهریور1390ساعت 22:16 توسط هیچکس|

  

می خواهم بنویسم اما حوصله اش نیست...بعضی وقتها دنیا به آخر نرسیده هم دیگر حوصله ای برایم نمی گذارد....حتی حوصله ی خواب را هم ندارم....این دوست مخملی فریب آلود مخلوط با واقعیت یا شاید خود واقعیت من هم دیگر پناه نیست...دلم کلافه است ...آه که اگر می شد دست ببرم از جا دربیاورم این تکرار هر ثانیه ی دلتنگی را که با هر تپش انگار پتک می زند به تمام طاقت من.....


منتظر پاییزم تا خنکای نسیم سرد پاییز روی صورتم نبودنت را به رخم بکشد و دلم بگیرد و در خودم آه بکشم و یک خط دیگر روی دیوار خاطرات بکشم که "امروز هم ندیدمت"...منتظر بارانم...منتظرم تا خودم را پیدا کنم در رد پای تو که تا حصار نمی دانم تا کی کشیده شده است.....من منتظرم ...دلتنگم...دلم برای خودم تنگ است....برای من با تو....می دانی که من تنها وقتی با توام منم....دیگر وقتها عین کودکی که گم شده و دلهره را می شود در چشمهایش دید از بودن در خیابان غریبه ها گریزانم....


دلم برای پاییز تنگ است ...من به اشک ریختن دم غروب پاییز به هر دلیلی که هست معتادم...دلتنگم اما دلتنگی ات را با تمام روزهای الکی خوش بهار و تابستان عوض نمی کنم...باران که بیاید می آیی می دانم یا شاید آمدن توست که ابرها را می گریاند...فرقی نمی کند بوی باران عین عطر آسمانی ات حال مرا خوب می کند....دیوانه ام می دانم ..می دانم هیچ پاییزی شبیه پاییز ما نمی شود ..شاید بارانی نبارد اما من منتظر پاییز می مانم..

همین برای زنده ماندنم ؟بودنم کافی است...

 

نوشته شده در جمعه 11 شهریور1390ساعت 15:45 توسط هیچکس|

بنشین در کنارم ، دستهایت را بگذار در دستهایم ،

نگاه کن به چشمهایم نگاه کن بیشتر نگاه کن ….

با تمام وجود دوستت دارم با تمام وجود تو را میپرستم

من که تنها تو را دارم ، جز تو کسی را نمیخواهم

...دلت هوای آغوشم کرده ؟

بیا که من خیلی وقت است دلم به هوای دیدنت بهانه آغوشت را کرده!

احساس پر از عشق ، همین است آرامش ،

همان آرامشی که از تو میخواستم ،

همان رویایی که همیشه آرزو میکردم

این سکوت است که آمده تا تنها صدای تپشهای قلب هم را بشنویم،

تا آرامتر شویم…

امروز روز من و تو است مثل روزهای دیگر که روز ماست

روزهای با هم بودن مقدس است ، هر روز ما روز عشق است

روز به هم رسیدن ،روزی که با تمام وجود خوشبختی را حس کردم ،

و شب و روز شکر میکردم او را که تو را به من داد

تو را دارم ، برای همیشه ای همنفسی که با تو نفس میکشم

جان میگیریم و عاشقانه زندگی میکنم

عاشق زندگی ام ،چون زندگی من تویی

عاشقم ، عاشق عشقم چون عشق من تویی

عاشق باران زیرا در زیر باران یا با تو هستم یا به یاد تو

عاشق غروبم چون آتش عشقت را در دلم شعله ور میکند ،

آرزوهایم را زیباتر میکند

عاشق همه روزها ، ساعتها و لحظه های زندگیم چون تو را دارم عزیزم

بیا در آغوشم ، هیچگاه از کنار من نرو ،

هیچگاه دستهایت را جدا نکن از دستهایم ،

همیشه بمان تا من نیز زندگی کنم به عشق بودنت !

به عشق بودنت سالیان سال زندگی کردن را دوست دارم ،

عاشق تو بودن را دوست دارم

لبهای سرخت را بر روی لبانم بگذار تا به اوج عشق برسیم ،

تا بگویم به تو که لباهایت به شیرینی روزهای زیبای زندگیست ،

آغوشت آخرین سرپناهم در لحظه های عاشقیست!

بیشتر نگاهم کن ، که نگاهت مرا دیوانه میکند ،

بگذار من دیوانه ، دیوانه شوم ،

از اینکه با توام همان مجنون قصه ها شوم

بیشتر نگاهم کن… همیشه در کنارم بمان عشق من

 

نوشته شده در جمعه 3 تیر1390ساعت 12:46 توسط هیچکس|


 
نوشته شده در دوشنبه 19 اردیبهشت1390ساعت 21:50 توسط هیچکس|

 


دفتــــــــر زندگیــــــم پـــــــر شــــــده از احسـاســـات

احسـاســـاتی کـه بـاهـاش زندگـــــــــی می کنـــــــم

احسـاســـاتی کـه پــــر از تـــــــو و یــــــادت در بــرگبــرگ نوشتــــــه هامـه

نوشتــــــه هـایی کـه عطــــــــــرش تـوو فضـــــای اتـاقـــــمپیچیـــــــده

عطــــــری کـه عشــــــــــــق تــــو عطــرآگینـــــش کــــرده

عشقــــــــــــی کـه تمــــــوم آسمـــــــون آبــــی احســــــاسمرو تسخیـــــرکــــــرده

فــکر کنــــم آسمـــــون دیشـــــب حـــرف دلـــــمو بـه تـــــــــوشنیــــــــده

کـه امشـــــــب احسـاســــــــات منــو ستـــــــــاره بــــــــــــارونکــــــــــــرده

گـاهـــیدلتنگـــــــــــی هام به وسعــــــــــت آسمــــون ها میشــــه

می خـــــــــــــــوامبـــــــــرم از ایـــن کـــره خـــــاکـــی

تـا بـیکــــــــــران هـا تـا اوج تـا خـــــــــــــــدا

می خـــــوامدور بشـــم از هیـاهــوی مـــردم

از ایــننـا مهربــــــــــــونـی هـا

از رنـــــــج از درد از غـــــــم از حســـــــــرت

می خـــــــــوامرهــــــا بشــــــم

می خـــــــوامبــــــرم یـه دنیــــــای دیگـــــه

دنیــــــایـیشبیــــــه عــــــالم خیـــــــال

دنیــــایـیکـه مردمــــش همـــــــه ی رنـــگ ها رو دوســـت داشتـــه بــاشن

امـــــایکرنـــــــــگ بـــاشن

امــــــانــه...تـــــوان رفتـــــــن نــــــــــــدارم

چــــــونتــــــــــو هستــــــــی

چــــونتــــــــــو مهربــــــون تـرینـــــــی

و بـا تـــــواز هیــــــــــچ نـامهربـــــــونـی دلــــــم نمـی گیـــــــره

چـــــونتـوو ایــن دنیــــــای هــــــــــــزار رنـــگ تـــــــــو یکرنگـــــــــــی

بـا تــــــونـه رنـــــج معنــــــا دارد نـه درد نـه غــــــــم نـه حســـــــرت

مـی خـــــــــوام بـا تـــــــو رهـــــــا بشــــــم از تمـــــــوم قیــــدهـا

مـی خــــــــوام بـا تـــــــــــــو معنـــــــا بشـــــــــــــم

مـی خـــــــوام بـا تـــــــــو نفـــــــس بکشـــــــم

مـی خــــــوام از تـــــــو لبـریــــز بشـــــم

مـی خــــــوام بـا تـــــــو بمــــــونم تـا آخــــــــــــــرش

آخــــــرشهــر جــــایـــی بـاشــه مهــــــم نیســــــــــــــــــــت

مهـــــــماینــه مـــــن تـا آخــــــر جــاده احســـــاس زندگیـــــم بـا تـــــــو مـی مــــــونم

و تمـــــــومعشــــــــق و احســــاسم رو تـوو مسیـــــر جـــاده ی احســـــاس

فـــــدایتــویی مـی کنـــم کـه عشـــــــق آسمـــونی آسمـــون آبـــی احســـاسم هستــــی

از احســـــاسمـــــــــــــن

تـا احســـــاستــــــــــــــــــــــــــــو

یـه حــــــــسقشنـــــــگ بـه وجـــــــــود میــــاد

حــــس عــــــــاشقـــی

حــــسیکــــــی شـــــــــــــدن

حــــس پـــــــــــــــــــرواز

پـــــروازتا بـی کــــــران آسمـــــــــون هـا

آسمــــــونـیکـه مـــــاه ش تــــــــــــویی و مهتـــــاب ش مــــــــــــــــن

مـــاه یکـه وقتـــی بهـــش زل می زنـــم چهـــــره ی تـــــو رو می بینــــــــــم

ومهتــــابـیکـه حــاضـره تـا صبـــح بتـــابـه بـه شــــب های بـی ستــــاره ی تـــــــــو

بـاهمـــــــه ی وجــــــودم دوســـــــــــتت دارم مـــــاه مـــن


نوشته شده در پنجشنبه 25 فروردین1390ساعت 22:59 توسط هیچکس|

برای تو می نویسم؛تو که یه جا تو این دنیای پهناوری.کسی که همه ی عمر منتظرش بودم.شاید هیچوقت اینارو نخونی،اما یه روز تو میای همونطور که فروغ گفت :

کسی می آید که مثل هیچکس نیست

می دونم اونجایی؛هر شب به باد پیغام هامو میگم و باهاش یه بوسه همراه می کنم.آخه میدونی باد خیلی عاقله؛همه جارو گشته.اون میدونه تو کی هستی و کجایی...بعضی روزا رو چمن دراز می کشم و به ابرها نگاه میکنم.آخه اونا قشنگند.میشه ساعتها به اونا نگاه کرد و خسته نشد.می دونم اونجایی لابلای همین مردم.می دونم که یه اتفاق ساده باعث میشه که تورو بشناسم.صبر میکنم.شاید همه ی عمرمو.اما حتی اگه آشنایی با تو یه لحظه باشه،اما به این صبر می ارزه.

 

و من دستانم را در باغچه خواهم کاشت


                           سایه ای باشد که در آن دمی بیاسایی


و نگاهم را فرشت خواهم کرد


                           و بر قدمهایت بوسه میزنم


قلبم ایمان دارد که روزی میایی


                           و لبانت پیغام آور تبسم 


                                     برای دل خسته ی من خواهد بود.


می دانم روزی خواهی آمد


                              «کسی که مثل هیچکس نیست»


نوشته شده در چهارشنبه 11 اسفند1389ساعت 14:36 توسط هیچکس|


آخرين مطالب
»
» کار من نیست..
» هوا سرد است...
» توقع
» دل من....
» ولی باز هم خدا من را می بخشد...
» دوست داشتن
» سفر به اعماق درون...پارت 2
» سفر به اعماق درون...پارت 1
» پاییزی در راه...

Design By : RoozGozar.com